داییه من خیلی پسردوست بود
دوس داش بجه اولش پسر باشه
ولی بچه اول دختر ب دنیا اومد و بعد اون چنددد سال بچه دار نشدن
زمان قدیم خب همه بچه ها پشت هم بودن و داییم خیلی غصه پسرنداشتنش رو مبخورد
زنداییمم ی ادم دردری ک همش فکر دوست و همسایه اش بود ک بره بیرون
(دختردایی من متولد هفتاد )
خلاصه دختردایی من با یه خلع بزرگی بزرگ شد
داییم ب شدت سخت گیر بود و یادمه دخترداییم نه سالش ک شد میفگت حتما باید چادر بپوشی
هیچ عشق و محبتی هم نبود
دخترداییم وقتی ۱۵ سالش شد عاشق ی پسره شد و خیلی سریع با هم ازدواج کردن