امروز خواهرم تعریف میکرد، میگفت فلانی یه جفت کتونی خیلی خوشگل خریده، میخندید و میگفت ها، ولی من قلبم سوخت، میگفت اون چند چند جفت کفش داره با لباساش استایل میکنه واسه همه جا، منم یه کفش معمولی دارم که کهنه شده، و یه کفش پاره دارم واسه بیابون
به خداوندی خدا اون قدر قلبم سوخت که دلم میخواست اون قدری پول داشتم که ببرمش پاساژ واسش خرید کنم، خیلی خوبه خواهرم، خیلی مهربون، خیلی قانع و باملاحضه است که پدرم اذیت نشه، قلبم گرفت براش😢