من وقتی عقد کردم همسرم برنامش برا زندگی این بود که کرج خونه نقلی خریده بود و بیاد اونجا زندگی کنه ولی بخاطر کارش موقتا یه شهر دیگه بود
منم خانوادم تهران بودن
بعد که رفتم سر زندگی نتونست یا نخاست جابجا بشه که ۶ سال تو اون شهر زندگی کردم با کوهی از مشکلات و تنهایی سر کردم
افسرده شدم و دیدم شوهرم قصد جابجایی نداره و من محکوم شدم به این زندگی و دوری تصمیم گرفتم جدا بشم
اونموقه که شوهرم سردی و اعصاب خوردیامو دید جا بجا شد و بالاخره هرجور بود اومد کرج
اما من دلم وانشد که نشد
الان کوچیکی خونه برام مث زندانه و من هرلحظه منتظر اعدام
به اونم میگم دلم گرفته نمیتونم بشینم خونه نمیتونم بخوابم و یا غذا بخورم اصلن درک نمیکنه و فقط داد میزنه خجالت بکش اینا چیه میگی و دعوا میکنه
من چند روز اومدم خونه مادرم تا یکم آروم بشم
شوهرم میگه دیگه نیا خونه