حموم رفتن ما تو ماه رمصون خیلی فرق داشت روزها حموم بسته بود وشبا از افطار تا سحر باز بود اونم فقط قسمت مردها که دیگه حموم عمومی نبود وفقط دورها دور نمره بود منکه ازاول تا اخر خواب بودم نمیدونستم کی منو شستن کی بردن فقط یه کابوسی تو ذهنمه که اب داغو میریختن روسرم وقتی که خواب بودم مادرم زنداییم مادربزرگم
وقتی میرسیدم خونه میپریدم بعل پدر بزرگم اونم از پیشونیم بوسم نیکرد وموهامو نوازش میکرد ومیگ۴ت دخترم چقدر زیبا شدی موهات عین سنگ ( اسم یه سنگی رو میگفت )
سیاه وبراقه ما ۴تا خواهر بودیم البته اون زمون سه تا بود بعدا یکیش هم دنیا اومد پدربزرگم عاشق مابود وبه زبان خودمون میگفت الله بو بالا لاردان توک باجالاردان