گاهی میشد بچه ایی را میاوردن که کل بدنشو حنا گداشته بودن هی به مادر بزرگم میگفتم آبا چرا اونو حنا کردن آبا هم میگفت اون سرخچع گر۴ته حنا گداشتن خوب بشه من تا اخر سوژه هامو دنبال میکردم تا وقت بگدره
حموم به نظر من انقدر بزرگ بود که با خواهر کوچکترم همه جاش میرفتیم وواقعا خسته میشدیم یهو مادرم یا خالم که اون زمون دختر مجرد بود صدام میزد من فرار میکردم اما مادرم با شونه میزد رو سرم گریه میکردم ومیگفتم تو منو نشور تو موهامو شونه نکن ابا بشوره خالم میگفت چشماتو ببند تا خودم بشورمت نگو منو گول میزدن ومامانم خودش میشست
هیچ وقت ازاون سفره ها مامانم نمیخرید خودمون از خونه میبردیم بعد ازحموم نفسم دیگه واقعا قطع میشد من اگر با آبا میاومدم بیرون اون همیشه از بقالی روبروی حموم نون سوخاری میخرید همیشه هرچی میگفتم ابا من دوست ندارم اه سفته نمیشه خورد اون میگفت الان دلت ضعف نیره بخور تا برسیم خونه نون سوخاری همون نونهای تست الان بود که بادش میدادن خشک میشد میفروختن به امثال ما یا یه نوع شیرینی اهری بود که سفید بود انقدر خوشنزه بود
اما اگر با مامانم بیرون میاومدم اون همیشه نوشابه سفید سونآب میخرید شیشه اش سبز رنگ بود ومن عاشقش بودم باید همونجا میخوردیم و شیششو تحویل میدادیم منم بچه بودم نمیتونستم نوشابه گازدارو بیشتر از دوگلوپ بخورم مامانم هی میگفت زودباش مردم دارن نگاه میکنن