من دهه شصتی هستم بدترین خاطراتم ماله روزهایی بود که قرار بود بریم حموم عمومی
مابا پدر بزرگ ومادربزرگ مادرم دیوار به دیوار بودیم یعنی تو یه خونه بودیم بعدا از وسطش یه دیوار کشیدیم من با مادربزرگ وخاله ام از قبل میرفتیم وبعد مادرم به بچه ها کوچکترش میاومد دورتا دور حموم حوضهای کوچیک بود زنها ۵تا۵تا دورش خانواده ای مینشستن هواش خفم میکرد ازاول تا اخر میگفتم به مادر بزرگم بریم وارد که میشدیم حمامچی خانم که بهش حاج خانم میگفتم پشت میزش نشسته بود روی میزش پربود از شامپوهای مربعی رنگا رورنگ وسفره یه متری برای زیرانداز وروشور وکیسه ولیف .
..موهاشو رنگ طلایی رنگ میکرد وهمیشه پسرونه میزد دامن مشکی کوتاه وبلوز پلنگی داشت ازش میترسیدم
به مامانم میگفتم ازاین شامپوها وسفره بخر اونم میگفت اونا خرج اضافه است وهیچ وقت نخرید
بعد یه کلید کمد بهمون میداد ومیگفت حق ندارید لباس چرکاتونو داخل ببرید بشورید ممنوعه اینو هی تکرار میکرد به همه میگفت