2777
2789
عنوان

حموم عمومی

| مشاهده متن کامل بحث + 22383 بازدید | 332 پست
اون صورتیه رو برا من سوا کنید لطفا😂😂😂😂😂

وااااای🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣

یا یه ۸۵ واسه من بزارین کنار😂😂😂

آدم ها برای کسانی که دوستشان دارند قانون ها را می شکنند و برای افرادی که مطلوبشان نیستند قانون میگذارند 💔 افسردگی یک خشم علیه خود است ، انتقامی است که آدم به جای زندگی از خودش میگیرد . وقتی اتفاق می افتد که احساس میکنی دنیا ، خدا و سرنوشت به تو ظلم کرده اند و تو به جای مبارزه یا پذیرش ، خودت را مجازات میکنی ...

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داخلش

اینجا مثل غسال خونس  

امروز مادر را به خاک سپردیم، حالا دیگر به طور کامل بیدفاع شدهام.هیچکس مرا در دنیا چنان دوست نخواهد داشت. نمیدونستم قراره فردایی بیاد که پدرم رو هم به خاک بسپاریم، ولی اومد و الان نه تنها بی دفاع شدم که به سپری در برابر حملات تبدیل شده ام

از خاطره اولین. بار گوشتون سوراخ کردن هم بگید تو خونه 

شما خیلی ناجور تابلو هست پسری

اتفاق بدی پیش اومده؟ حس میکنی بدبخت شدی؟ یه لحظه صبر کن. از خودت دور شو. توی تاریخ دور شو. اتفاق هایی رو به یاد بیار که فکر میکردی ازشون زنده بیرون نمیایی. چی شد؟گذشت. به اتفاق هایی فکر کن که توی طول تاریخ برای آدمها پیش اومده.به جنگ به قحطی به بیماری ها. حالا توی جغرافیا از خودت دورشو. به کشورهای دیگه فکر کن. به آدمهای دیگه. دردت در مقایسه با دردهایی که بشر متحمل شده چقدر بزرگه؟ چقدر عمیقه؟ من اینجوری با مسائلی ناخوشایند برخورد میکنم

من دهه شصتی هستم بدترین خاطراتم ماله روزهایی بود که قرار بود بریم حموم عمومی 

مابا پدر بزرگ ومادربزرگ مادرم دیوار به دیوار بودیم یعنی تو یه خونه بودیم بعدا از وسطش یه دیوار کشیدیم من با مادربزرگ وخاله ام از قبل میرفتیم وبعد مادرم به بچه ها کوچکترش میاومد دورتا دور حموم حوضهای کوچیک بود زنها ۵تا۵تا دورش خانواده ای مینشستن هواش خفم میکرد ازاول تا اخر میگفتم به مادر بزرگم بریم وارد که میشدیم حمامچی خانم که بهش حاج خانم میگفتم پشت میزش نشسته بود روی میزش پربود از شامپوهای مربعی رنگا رورنگ وسفره یه متری برای زیرانداز وروشور وکیسه ولیف .

..موهاشو رنگ طلایی رنگ میکرد وهمیشه پسرونه میزد دامن مشکی کوتاه وبلوز پلنگی داشت ازش میترسیدم 

به مامانم میگفتم ازاین شامپوها وسفره بخر اونم میگفت اونا خرج اضافه است وهیچ وقت نخرید 

بعد یه کلید کمد بهمون میداد ومیگفت حق ندارید لباس چرکاتونو داخل ببرید بشورید ممنوعه اینو هی تکرار میکرد به همه میگفت  

خیلی جالب برای بعضیا مهم نبود پیرزنها ش ورت نمیپوشیدن یا مثلا ش و رت شون میشستن دست میگرفتن اونجاشون ...

حالا جالب تر اینه مامانم میگفت همه پودر موبرم میزدن اونجا

قشنگ شور تشونو درمیاوردن همه جارو موبر میزدن مینشستن بعدم میشستن


از فکر کردن بهش آب میشم

آدم ها برای کسانی که دوستشان دارند قانون ها را می شکنند و برای افرادی که مطلوبشان نیستند قانون میگذارند 💔 افسردگی یک خشم علیه خود است ، انتقامی است که آدم به جای زندگی از خودش میگیرد . وقتی اتفاق می افتد که احساس میکنی دنیا ، خدا و سرنوشت به تو ظلم کرده اند و تو به جای مبارزه یا پذیرش ، خودت را مجازات میکنی ...

اینجا مثل غسال خونس    

آره .مامان خدا بیامرزم قبلش با ضدعفونی کننده و تاید میشست .البته از این تمیز تر بود .بازم گوشه هاش جرم داشت .یه زمانی ،زمان جنگ می‌رفتیم که نفت کم بود وگرنه تو خونه حموم داشتیم

هرگاه خداوند تورا به لبه پرتگاه هدایت کرد به او اطمینان کن چون یا تورا از پشت خواهد گرفت یا پرواز کردن را به تو خواهد آموخت.
من دهه ۶۰ هستم. بیشتر. یادمه 

اون خزه هایی که سبز میشد و صدای آب چاه 

اون راهرویی که میرفتی تا برسی حموم

بوی نم

بوی خاک

کمدایی که مثل باشگاه کلیدداشتن

کلیدشونم دورش کش شلوار بود از این نازکا

یادم افتاد اون روزای کزایی😖😖😖😖وقتی کم کم به بلوغ رسیده بودیم و سینه ها جوونه زده بود یکی از عذاب اورترین کارا حمام رفتن بود 

 تمام راهو دعا میکردم اشنا و فامیل تو حموم نباشن موهام بلند بود میریختم جلو تا دیده نشن 

 ولی دیگه وقتی خیس میشد نمیشد کاریش کرد 

عزیزان لطفا خاطراتتون مثبت هجده نباشه، تاپیک بمونه یادگار، دلم گرفت بیام بخونم  

امروز مادر را به خاک سپردیم، حالا دیگر به طور کامل بیدفاع شدهام.هیچکس مرا در دنیا چنان دوست نخواهد داشت. نمیدونستم قراره فردایی بیاد که پدرم رو هم به خاک بسپاریم، ولی اومد و الان نه تنها بی دفاع شدم که به سپری در برابر حملات تبدیل شده ام

من دهه شصتی هستم بدترین خاطراتم ماله روزهایی بود که قرار بود بریم حموم عمومی  مابا پدر بزرگ وم ...

نوشابه هم میخوردید؟ ما تو نمره میخریدیم .ای می‌چسبید .اصلا مد بود 🤣

هرگاه خداوند تورا به لبه پرتگاه هدایت کرد به او اطمینان کن چون یا تورا از پشت خواهد گرفت یا پرواز کردن را به تو خواهد آموخت.
حالا جالب تر اینه مامانم میگفت همه پودر موبرم میزدن اونجا قشنگ شور تشونو درمیاوردن همه جارو موبر می ...

آره بعد بچه ها فکر میکردن سیمانه حتی پسرها هم میاوردن گاهی چشمشون میبستن  مثلا ولی یادشونه

حالا جالب تر اینه مامانم میگفت همه پودر موبرم میزدن اونجا قشنگ شور تشونو درمیاوردن همه جارو موبر می ...

واسه اینکارا ی جای مخصوص داشت اسمش یادم نیس پیرزنا میرفت یککککککککک بوی گندی بلند میشه ادم خفه میشد 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز