من نفرت داشتم از حموم عمومی
۷سالم بود با مادربزرگم و مامانم میرفتیم
پاهام به اصطلاح خودشون پیر میشد ازبس تو حموم میموندیم
تو راه برگشت نمیتونستم بذارمشون زمین از درد
اشک میریختم و با کله روسری بسته تا خونه یکم راه میرفتم و یکم مینشستم تا بالاخره برسیم و درحد مرگ خوابم میبرد