من نرفتم حمام عمومی
مادرم از اول چسان فیسان بودن
نفت نبود
بابام از ناکجا گیر میآورد
که مامان و ما نریم حمام عمومی
ولی آرزوی اینکه از اون شامپو بالشی ها برام بخرن به دلم بود
برف باریده بود
پیاده رفتیم خونه آقاجان از جلوی حمام بلور رد شدیم
گریه میکردم شامپو میخوام
نخریدن
بابابزرگم توی خونه پرسید چرا گریه میکنه این بچه
گفتن
عصا زنان رفت یه ریسه گنده ازشون خرید
مامانم میگفت توی این برف اگه آقاجان زمین بخوره میکشمت