2777
2789
عنوان

حموم عمومی

| مشاهده متن کامل بحث + 22390 بازدید | 332 پست

تو حموم وسطاش اونقدر گرممون می شد و بیحال می شدیم بیرون یه شیر اب بود می اومدیم پا می گرفتیم زیرش و ازش می خوردیم مزه بهشت میداد اینقد خنک بود 

هنوز بوی رطوبت و اون گرما رو می تونم تصور کنم یادش بخیر...

«شخصی که در ۵ سال آینده خواهید بود بر پایه کتاب‌هایی است که امروز می‌خوانید و افرادی که دور و بر خود دارید» کانال کتابخوانی من در ایتا: https://eitaa.com/Abstract_ofthe_book
فقط ترکا میدونن آبا و آبابا چه خاطرات و باری پشتشه.  خیلی وقته نمیدیدمت، از عکست شناختمت.خوشحا ...

ای جان

کودکی 

صدای بارش برف 

بایرام یومورتاسی

اتفاق بدی پیش اومده؟ حس میکنی بدبخت شدی؟ یه لحظه صبر کن. از خودت دور شو. توی تاریخ دور شو. اتفاق هایی رو به یاد بیار که فکر میکردی ازشون زنده بیرون نمیایی. چی شد؟گذشت. به اتفاق هایی فکر کن که توی طول تاریخ برای آدمها پیش اومده.به جنگ به قحطی به بیماری ها. حالا توی جغرافیا از خودت دورشو. به کشورهای دیگه فکر کن. به آدمهای دیگه. دردت در مقایسه با دردهایی که بشر متحمل شده چقدر بزرگه؟ چقدر عمیقه؟ من اینجوری با مسائلی ناخوشایند برخورد میکنم

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

بخدا میآوردن حالا که بزرگ شدن خاطرات حموم زنونه رو از لای انگشتای مامانش ون می‌دیدند رو تعریف میکنن ...

اره بابا یکیش همین شوهر من که همسایه بودیم گویا مامانش برده بودتش حموم ۱۰ سالش بوده به مادرشوعرم گفته بودن دیگه اینو نیار بزرگ شده 😅😅😅😅😅

من بیشتر خاطرات بچگیم با مادر بزرگم سپری شده حتی خاطرات دوران مدرسه ابتداییم که سال ۶۷ وزمان اخرهای ...

چقدر شما قشنگ مینویسی 

منم یه مادربزرگ دارم ماهه بخدا ماه 

خیلی میخامش 

خیلی دوسش دارم خیلی بهش وابسته م 

یعنی مادربزرگمو ب اندازه پدر مادرمم میخام

کاش عمرشون طولانی باشه 

وقتی حرفای شمارو میخوندم ی ترس ریزی اومد تو وجودم 

ی استرس مبهم

من تحمل نبود عزیزانمو ندارم 

مادربزرگتون انشالله زنده هستن؟

دقیقا. هم‌سن. من. ولی. من. اسفند ۶۰

من اسفند ۵۹

کودکی ما با صدای آژیر قرمز عجین شده

اتفاق بدی پیش اومده؟ حس میکنی بدبخت شدی؟ یه لحظه صبر کن. از خودت دور شو. توی تاریخ دور شو. اتفاق هایی رو به یاد بیار که فکر میکردی ازشون زنده بیرون نمیایی. چی شد؟گذشت. به اتفاق هایی فکر کن که توی طول تاریخ برای آدمها پیش اومده.به جنگ به قحطی به بیماری ها. حالا توی جغرافیا از خودت دورشو. به کشورهای دیگه فکر کن. به آدمهای دیگه. دردت در مقایسه با دردهایی که بشر متحمل شده چقدر بزرگه؟ چقدر عمیقه؟ من اینجوری با مسائلی ناخوشایند برخورد میکنم
بخدا میآوردن حالا که بزرگ شدن خاطرات حموم زنونه رو از لای انگشتای مامانش ون می‌دیدند رو تعریف میکنن ...


می‌دونم .اونروز تو استخر یه مثلا دختر بچه‌ چهار ساله حرکاتش تیپ پسرونه بود به مادرش گفتم‌ ،نکنه پسره ؟ گفت اره صداشو در نیار 😁

هرگاه خداوند تورا به لبه پرتگاه هدایت کرد به او اطمینان کن چون یا تورا از پشت خواهد گرفت یا پرواز کردن را به تو خواهد آموخت.
من اردیبهشت

ازتون خواهش کنم این قلم رو ادامه بدید و بنویسید؟

کلمات شما بو و صدا و مزه کودکی ها رو زنده کرد

اتفاق بدی پیش اومده؟ حس میکنی بدبخت شدی؟ یه لحظه صبر کن. از خودت دور شو. توی تاریخ دور شو. اتفاق هایی رو به یاد بیار که فکر میکردی ازشون زنده بیرون نمیایی. چی شد؟گذشت. به اتفاق هایی فکر کن که توی طول تاریخ برای آدمها پیش اومده.به جنگ به قحطی به بیماری ها. حالا توی جغرافیا از خودت دورشو. به کشورهای دیگه فکر کن. به آدمهای دیگه. دردت در مقایسه با دردهایی که بشر متحمل شده چقدر بزرگه؟ چقدر عمیقه؟ من اینجوری با مسائلی ناخوشایند برخورد میکنم
🤣🤣🤣خداییش خوش میگذشتا

نه من از اول خیلی چندشی بودم اذیت میشدم از کثیفی گوشه های دیوارا با اینکه قبلش میشست مامان خدابیامرزم .

ولی الان یه خاطره خوب مونده انگار 😁

هرگاه خداوند تورا به لبه پرتگاه هدایت کرد به او اطمینان کن چون یا تورا از پشت خواهد گرفت یا پرواز کردن را به تو خواهد آموخت.
چقدر شما قشنگ مینویسی  منم یه مادربزرگ دارم ماهه بخدا ماه  خیلی میخامش  خیلی دوسش ...

بله ولی پیر شده دیگه اینا ماله ۳۵ سال پیشه 

آبا یا اجان هردو برام فرشته بودن منو اونا بزرگ کردن منو خواهرهام وبرادرهام همه خونه اونا بودیم هرلحظه مامان بابا نمیشناختیم تو کوچه بازی میکردم وقتی صدای اذان از مسجد محلمون بلند میشد بازی رو ول میکردم  میدویدم داخل خونه آبا یا اجان را میدیدم که دادن وصو میگیرن میگفتم آبا اومدم چکار کنم میگفت زود دستنماز بگیر وبیا از ترسش هر حرکتی میکرد تکرار میکردم گاهی بلند میگفت اللله اکبر ...

ازتون خواهش کنم این قلم رو ادامه بدید و بنویسید؟ کلمات شما بو و صدا و مزه کودکی ها رو زنده کرد

مممون عزیزم نوشتم همشو اینایی که اینجا نوشتم صفحه ایی از داستانهای کوتاه مربوط به حمام عمومیه 

نه من از اول خیلی چندشی بودم اذیت میشدم از کثیفی گوشه های دیوارا با اینکه قبلش میشست مامان خدابیامرز ...

من نرفتم حمام عمومی 

مادرم از اول چسان فیسان بودن 

نفت نبود 

بابام از ناکجا گیر می‌آورد 

که مامان و ما نریم حمام عمومی 

ولی آرزوی اینکه از اون شامپو بالشی ها برام بخرن به دلم بود

برف باریده بود 

پیاده رفتیم خونه آقاجان از جلوی حمام بلور رد شدیم 

گریه میکردم شامپو میخوام

نخریدن

بابابزرگم توی خونه پرسید چرا گریه میکنه این بچه 

گفتن 

عصا زنان رفت یه ریسه گنده ازشون خرید 

مامانم میگفت توی این برف اگه آقاجان زمین بخوره میکشمت

اتفاق بدی پیش اومده؟ حس میکنی بدبخت شدی؟ یه لحظه صبر کن. از خودت دور شو. توی تاریخ دور شو. اتفاق هایی رو به یاد بیار که فکر میکردی ازشون زنده بیرون نمیایی. چی شد؟گذشت. به اتفاق هایی فکر کن که توی طول تاریخ برای آدمها پیش اومده.به جنگ به قحطی به بیماری ها. حالا توی جغرافیا از خودت دورشو. به کشورهای دیگه فکر کن. به آدمهای دیگه. دردت در مقایسه با دردهایی که بشر متحمل شده چقدر بزرگه؟ چقدر عمیقه؟ من اینجوری با مسائلی ناخوشایند برخورد میکنم
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز