آبا همه زندگی من بود هرجا میرفت دنبالش میافتادم محال بود تنها جایی بره ومن نباشم اسممو گذاشتع بود پرسه داشی
تا چادرشو سر میکرد من بلند میشدم ومیگفتم آبا هارا گدیسن میگفت جهنمه 😁
میگفتم منم میام دنبالش راه میافتادم ویواش یواش بهش نزدیک میشدم آبا فکر میکرد من نمیام ولی وقتی به خیابون میرسید یهو گوشه چادرشو میگرفتم میگفت گودوخ بلکه من تورو نمیدیدم بعد دستمو میگرفت ومیگفت بیا بریم
اون زمونا یه خاطرات دلنشینیش هم ماله صفهای کوپن بود