کوچیک که بودم همیشه حسرت بچه هایی رو میخوردم که مادرشون غر نمیزنه، مهربونه و تو هر خونه ای که باشن از زندگی لذت میبرن، چون مادر خودم دائم غر میزد و همش از خونه ایراد میگرفت اولین خونه ای که بچه بودم اونجا بودیم میگفت کوچیکه، بعد از چندسال نقل مکان کردیم به یه خونه ی بزرگ و خیلی قشنگ ایندفه مدام میگفت منطقه ش دوره از مرکز شهر و...
حالا الان ک من متاهلم، تا چند سال طبقه بالای خونه پدرشوهرم زندگی میکردیم که از دست مزاحمتای خودشونو مهموناشون عاصی بودم، اصن خونه ها یکی بود..درو وا میکردن میومدن تو!
بعد از چندسال خونه رو عوض کردن و اینجایی که الان هستیم رو خریدن، ی آپارتمان دو طبقه، ما طبقه دومیم
کم کم شوهرم طبقه خودمون رو از پدرشوهرم خرید و حالا مجبوریم چندین سال دیگه هم اینجا بمونیم تا خونه رو بفروشن که ما بتونیم جدا بشیم.
ولی الان من اصلا اینجا رو دوس ندارم، حتی قبل اینکه اینجا رو بخرن من داخلشو ندیده بودم چون اونا داشتن میخریدنش.
بزرگه نسبتا، ولی اصلانورگیر نیست، همش تاریکه و تمام روز چراغا روشنه، کفش سرامیک نیست و موکت گذاشتیم، موکت ها هم الان نیاز به شستن داره ولی شوهرمم کمکی نمیکنه، شبا مجبوریم با بچه تو یه اتاق بخوابیم چون اون یکی اتاق اصلا انگار دیوار نداره و از همه جاش باد سرد میاد، تابستونا جهنمه زمستونا یخ، حتی لوازم آرایش تابستونا اونجا نمیزارم بمونه چون از بس گرمه همه فاسد میشن.
من ده ساله که بالاسر مادرشوهر زندگی میکنم، هرموقه دلش میخواد درو وا میکنه میاد تو...همش تو زندگی من...خسته شدم...
بنظر شما منم تو نظر دخترم الان بدم؟؟