گاهی اشنا شدن با بعضی ادمها نعمت دوست دارم برگردم سال ۸۷ یه دوستی داشتم دانشجو پرستاری اینکه چقدر رشته اش رو دوست داشت بماند اینکه چقدر ادم باحالی بود بماند حالا همکارام مثلا دوست صمیمی من یه ترسو به تمام معنا جااب اینجاست همش سرش تو حساب کتاب دلم ادمی مثل اون دوستم میخواد
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
از این لحاظ که دایم درحال حساب کتاب کردن بهش میگم بریم اون دست خیابون نه الان خوبه بهش میگن بیا با پسرهای شرکت ارتباط در حد کاری دلشته باشیم نه که چی پرستیژ خانم بهم نخوره من اصلا اینجوری نیستم