۱۶ سالمه تک فرزندم که هستم هیچ کسیم که ندارم حتی حیون خونگی مامان و بابامم صبح تا شب نیستم صبح که سرکارن عصرام مامانم هر روز میره پیش خواهراش اصلا به من توجه نمیکنه همیشه بهم میگفت یکم بیرون بیا از خونه چون فقط خدا میدونه که تنها همیشه داخل خونم اصلا بیرون نمیرم فقط مدرسه همین یک بیماری دارم مثانه بیش فعال که به خاطرش اذیت میشم و الان یک هفته نتونستم مدرسه برم حالا دوشبه هی به مامانم زنگ میزنم که بیاد حدود نیم ساعت فقط ببرتم بیرون نمیبره گوشی هم روم قطع میکنه واسش مهم نیست من امروز ازمایشم احتمالا کلیه هام کاری شده اینقدر استرس میکشم اونوقت امروز میخواد بره واسه سرم پسر خالم انگار اون واجب تره بابا طرف ۲۵ سالشه بعدم هر روز خونه خالمه دیگه کارم شده گریه اصلا توجه نمیکنه با اینکه شماره چشمام ۷ و عینکیم شما جای من باشید واقعا چیکار میکنید از تنهایی
تو داری تو آرزو ی من زندگی می کنی من همیشه دوست داشتم کسی کاری ب کارم نداشته باشه و خودم برا ...
فکر میکنی خوبه من خیلی تنهام بعدم حتی نمیتونم بیرون برم فقط مدرسه و خونه همین رسما مثل یک زندانیم فکرشو بکن هزار تا مشکل داشته باشی به خاطر استرس کلیه و مثانت داغون شده باشه آرزوی اینکه مثل بقیه بعد دشتشویی اذیت نشی نه اینکه بعد دشتشویی هی گریه کنی و تا ۲۴ ساعت واسش وقت بزاری که به خاطرش حتی دیگه مدرسه هم نتونی بری رسما رویاهام داره نابود میشه این وسط عوض دلداری هم باید تنها باشی با یک خونه چه حسی داره؟!