حالم داره بهم میخوره از زندگی تو این خونه،کاش سال دیگه بتونم مستقل بشم ازشون جداشم
جنگ اعصاب و بگومگو و بهونه گیریا به کنار اینا چیزی نیست عادت کردم...یه هفتس دستشو بهونه کرده درد میکنه هیچکاری نمیکنه تو خونه،ظرف شستن،جارو زدن و...تموم کارایی که به عهده یه خانوم خونه داره افتاده گردن من،اینجپریم نیستن که مثلا یچیزی برمیدارن باز بزارن سرجاش،نه میزارن تا من بردارم اب میخوره 3تا لیوان کثیف میکنه صبح پامیشم میبینم لیوانا کنارش قطارن،دستمال کاغذی برمیداره همونجا ولش میکنه تا من بردارم