قضیه من فرق میکرد من تو اوج تنهایی اونیی ک دوسش داشتم قبل ازدواجم ک وقتی ازدواج کردم ۱ سال و چمد ماه بود رفته بود دوباره وارد زندگیم شد....
ن من مثل دخترشون😂 دخترشون میشینه من کاراشونو میکنم ظرف بشوز غدا درست کن جارو کن تمیز کن مرتب نکن نکنی هم دعوا و حرف و حرف و حرففففف....
زل میزنم تو چشاسون و دفاع میکنم ولی همیشه بازم من مقصر میشم و زبون دراز و بی چشم و رو ک بعد این کارم بازم زبونم درازه...
بعد اینکه هر وقت میخایم بریم بیرون همیشه مادرش میگه کجا اگه نگیمم باز میفهمه خونه مادرم بودم و اگه نگیم تا چند رور با پسرش قهر و با منم حرف نمیزنه و پسرش هم نمیتونه و تحمل این رفتارا و اعصاب خوردگی ها رو نداره میگه من بردیم نمیتونم اون زمانی ک تو روشون وامبسادم با کاری ک نباید خرابش کردی الان من نمیتونم حرفی بزنم و توام حرفی نزن چون تحمل اعصاب خوردی ها رو ندارم