با زبون به مامانم گفتم گشنمه بزار سیب زمینی درست کنم
گفت نه ک نه الان دیر وقته چراغ اذیتم میکنه
انقد ناراضی بود و غرغر کرد هی گفتم بسه بسه تموم نکرد امشبم خیلی باهام بحث کرده بود..
اخر انقد گفت تا سیب زمینی ها سوخت منم خون اومد جلو چشام کفگیر تو دستم بود پرتش کردم خورد به لیوان هم لیوان شکست هم کفگیر خورد شد
سیب زمینی هام همشو انداختم زباله کلی داد بیداد کردم و جیغ زدم و گریه از حرص لیوان آبی ک رو اپن بود هم خالی کردم رو سر مامانم
حالم بده کلی هم آرام بخش خوردم از سر شب الان از استرس و ترس و ناراحتی نمیتونم بخوابم حمله عصبی بهم دست داده😭😭😭کاشکی بمیرم ایشالا