اون روز داشتن گوسفند قربونی رو تیکه میکردن تقسیم کنن
جاریم یجوری با آب و تاب تعریف میکرد فلانی یعنی پسر ۹ سالش تازگی ها به کباب با دنبه علاقه پیدا کرده یدونه گوشت میکشه به سیخ یدونه دنبه به ترتیب بعد کبابش میکنه با نون میخوره میگه مامان این خیلی خوشمزه ست منم میگم بخور بلکه گوشت بشه به جونت یکم جون بگیری
یعنی یجوری میگفت مادرشوهرم قند تو دلش آب شده بود بعد آخر سر هم یکم از جیگرا گرفت گفت فلانی خیلی کباب جیگر دوس داره داشتن میدادن میگفتنه فقط یه ذره باشه در حد یه سیخ زیاد نمیخوره که
کلا تو همه کارها اینطوریه یجوری با آب و تاب از خودش خوب میگه که مادرشوهر شیفته شونه هر مناسبتی بشه یه عالمه غذا و چیز میز از مادرشوهر میگیره یا مادرشوهر خودش میده بهش
منم که کلا تو این فازها نیستم الان داشتم فکر میکردم اگه من بچه دار بشم اصلا روی اینو ندارم که اینجوری تعریف کنم از بچه ام تا بقیه دوسش داشته باشن
ولی کارای اونا رو میبینم حس میکنم حق مارو میخورن
جاریم خیلی با سیاسته گفتم بگم نظر شما رو هم بدونم