امشب بهش گله کردم گفتم چرا نسبت بهم بی توجه شدی گفتم من دلم میخاد بهم محبت کنی بغلم کنی بغل کردنات خلاصه نشه توی رابطه داشتن...بالشتشو برداشت رفت توی اتاق خوابید...
میدونی توی زندگی من همه چی خوبه ولی همه چیز خوب نیست...مثلا خوبه که ی زندگی مشترک دارم...یه دختر دارم یه همسر زحمت کش دارم ی خونه دارم یه ماشین دارم ولی خوب نیست که همسرم بعد بچه دار شدنمون عشقش نسبت بهم کم شده .خوب نیست که بهم بی توجه شده بهم زنگ نمیزنه...خوشحالم نمیکنه...و من خسته شدم از این همه مسئولیت زندگی،بشور بساب بپز،اگه عشق همسرم مثه قبل بود از این کارا خسته نمیشدما ولی وقتی توجهو محبت نمیبینم کلافه میشم..
میدونی من ی شبایی خودمو خوشبخت ترین ادم دنیا میبینم و یه شبایی بدبخترین ادم دنیا...و نمیدونم کدوم حسمو باور کنم و بهش غلبه کنم...
فقط خواستم اینجا بنویسم
دلبرم من امشب ازت انتظار داشتم بعد از اینکه ازت گله کردم بیای بغلم کنی و بگی درکت میکنم...همین دوتا کلمه معجزه میکرد برام...نه بگی همش من درک کنم؟دوباره پریود شدی؟
دلم همون ادمیو میخاد که از دست بدی های ادما ب اون پناه میبردم الان از دست تو به کی پناه ببرم؟
من درکت میکنم وقت نداری خسته ای حوصله نداری
ولی اگه ی روزی من دیگه دوستت نداشتم تو منو درک کن...
امیدوارم این نوشته به طور معجزه اسایی به دستت برسه....