خونه مادرشوهرم بودیم دیشب همگی
بعد غذا مادرشوهرم گفت ظرفارو ک شستی دخترم چایی بزار و رفتن دراز کشیدن با دختراش و شوهرم اینا
گفتم چشم و داشتم میشستم ک چندتا باد ریز ازم دررفت
همه فکر کردن پسر خواهرشوهرمه😅😂
و هی براش نسخه میپیچیدن ک دل درده و ال بل
خواروشکر پشتم بهشون بود ندیدن از خنده رودبرشدم😆
فقط پدرشوهرم فک کنم فهمید من بودم