یه بار ساعت دوازده شب بود خواهرم و مامانم خواب بودن منم داشتم درس مینوشتم تو اتاق ،که عموم اومد کار داشت مامانم بیدار شد منم اومدم تو حیاط پیش عموم مامانمم تو خونه باعموم حرف میزدن که من از پشت مامانم همزاد خواهرمو دیدم رفت تو اون اتاق که من درس مینوشتم
وقتی اومدیم تو رفتم دیدم خواهرم خوابیده هیچکس هم تو اتاق نبود، فردا هم از خودش پرسیدم گفت من اصلا بیدار نشدم