آره،
باتلاق افسردگی زجه زدم تا خدا نجاتم داد
به ته خط رسیدم تا خدا خط جدید داد...
یادمه تو راه برگشت به مدرسه چند بار ماشین میخواست بزنه زیرم من اون لحظه واقعا هیچ ترسی نداشتم وته دلم این بود«تروخدا بزن تمومش کن»
صبح ها تو دانشگاه میرفتم سمت آموزش کل به قصد جدی که انصراف بدم ولی باز یه اتفاقی می افتاد
به خودم آسیب جدی رسوندم، خودزنی و...
چند روز غذا نمیخوردم تا بلکه بمیرم
باید تو قعر چاه باشی تا بتونی دست خدارو حس کنی ومن هر بار حس کردم...