ولش کن بیخیال
زن دایی من تا با دایی خوب بود همش خونه بابام بود همش از مامانم مشورت میگرفت مهمانداریای سنگینشو مامانم میرفت براش تدارک میدید خونه شون کنار خونه بابام بود همه چی مامانم بعد که طلاق گرفتن از هم
گفته بود فلانی که برادرش گفته از من خوشش میاد فلانی اومده بامن صحبت کرده منم به برادرش جواب مثبت دادم حالا زندگیم خراب شده ( من تازه اون سال عقد کردم ) گفته بود ان شالله سر دخترش بیاد
هی تا خدا نخواد هیچی نمیشه
قول ما با دعای گربه شاشو بارون نمیا
خداروشکر روز به روز بهترم بعد ۵ سال و نیم که میگذره از اون موقع
مامانمم گفته بود جا دستت درد نکنه اومدم باهات صحبت کردم خیر سرم دیدم ۳۲ سالته گفتم اگه باهم جور میشین عقد کنین شوهرت بدم تا باهم خوب بودین من خواهرشوهر عزیزه بودم حالا باهم نساختین من بده شدم
خودت بچه نبودی بالای سی سال سنت بود فکرات میکردی حرفات با برادرم میزدی هیشکی مجبورت که نکرده دوس نداشتی میبایس بله نگی والا