بچها مامان بابام حدود یکساله خیلییی دعوا میکنن دعواهای بد مامانم خیلی زن خوبیه راه میاد با اخلاقای بد همچیش خوبه خدایی ولی بابام با رفتار یا حرفاش ادمو خورد میکنه کلا زبونش نیش دارع حالا چندروز پیش دعوا کردن قرار شد دیگه جدا کنن راهشونو هرکی بره پی زندگی خودش ولی بابام نتونست مامانمم گفت فقط برای تایم خواب میشه بیای بچها من دوست ندارم باهم باشن چون مدااام دعواهای شدید دارن که اعصاب روانمون بهم میریزه بار اولشونم نبوده
حالا من همش دلم برای بابا میسوزه برای اینکه اینجوری نادیده میگیرنش زندگیمون خراب شده
این نادیده گرفتن حاصل رفتار خودشه ولی بازم نمیدونم چمه
همش یاد این میوفتم که پریروز داشتم از دندون درد میمردم اومد دستمو گرفت باهام خوب بود
چیشد اخه چرا باید اینجوری بشه که هممون ناراحت باشیم مامانم نمیتونه ببخشع کاملا از چشمش افتاده بابام