دقیقا
ببین من دلایل منطقی داشتم و دارم
از چی بگم دلم خونه
قضیه ای که باعث شد بزنم به سیم آخر..برم با وجود اون پدر داغونی که من دارم، مهرمو بذارم اجرا... این بود که شوهر خیانت جنسی کرد بهم اونم با چه وضعی افتضاح...
حالا همه منو به چشم بد می بینن... همه انگ پولکی بودن بهم میزنن... به خداوندی خدا مجبور شدم اون ماشین لعنتی رو بفروشم، اذیت های بابام بود... فشارهای روانی به حدی شدید بود که واقعا هر کس بود می فروخت تا یکم اوضاع آروم شه... از طرفی منم اصلا اون تایم قصد برگشت نداشتم
ولی وضعیت تغییر کرد...مادری که از ریز ریز زندگی من، صبر من، خانوم بودن من، کار کردن من، فشارهایی که روم بود با خبر بود... برگشت هر چی دلش خواست بهم گفت... بهم گفت اگه خیانت کرد تو مقصر بودی! چرا؟ چون شب پای کامپیوتر کار می کردی
ببین آنقدر داغونن خانوادم... من ۲۴ ساعت خونه بودم... من به شوهرم نرسیدم؟!
اون از پدرم که میگه مردا همه همینن... بچه داری نمیتونی طلاق بگیری
نتیجه چی شد؟ من حال خراب و افسرده که هر شب دلم مرگ میخواد... منی که دیگه دلم نمیخواهد یه بار پدر و مادرم رو ببینم...منی که بی عشق تن به مردی میدم که بهم خیانت کرده...منی که همه منو قضاوت می کنن..منی که همه نگاه بد بهش دارن... ببین حالم از تموم روزای زندگیم بهم میخوره