ببیخیال باس عزیزم حرف هیچ کس برات مهم نباشه بخصوص اونی که بدت و مگه
دنیا همینه ۲۳ سالم بود مادرم رفت اوج جوانی و بعد تموم شدن درس من موندم خواهر،و برادر کوچیک و پدری که انگار ما هوی اون بودیم یکدفعه بد شد بد انقدر که حد نداره
اما گذشت خواهر،و برادرم بزرگ شدن ازدواج کردن و منم بعدها ازدواج کردم چون صبر کردم اونها سر و سامان بگیرم بعد ازدواج کنم الانم بهترین زندگی رو دارم دیر ازدواج کردم اما آرامش دارم سختی زیاد کشیدم انقدر که گاهی به عقب بر گردم وحشت میکنم پدرم چند سالی هست فوت کردن بعد ازدواج چند بار بیشتر نرفتم دیدنش جون بعد مادرم فقط فکر خودش بود اخر عمری آلزایمر گرفت به بدترین شکل فوت شد حتی ۶ ماه بود ندیده بودم الانم چند،ساله فوت کرده حتی،برای مرگش اشکم نیومد نه من نه خواهر و برادرم دنیا میگذره خوب و بد مهم اینه آدم سخت نگیره هر کاری که خوشحال ت میکنه و به آینده ت ضرر نمیزنه انجام بده نظر هیچ کس مهم نباشه مهم خودتی به خودت مطمن باشی همه چی درست میشه سختی داره ولی درست میشه
موفق باشی الان ۲۵ ساله مادرم فوت شده فکر میکردم تا ۴۰ مادرم زنده نباشم الان ۲۵ سال گذشته زنده ام