داستان از سال 1376 شروع میشه وسط تابستون مرداد ماه خدا یه دختر چولو به مامان بابای بنده داد که اون من هستم فرزند 4ام خانواده و تک دختر اون اوایل اهل درس و مشق نبودم همش دنبال بزن بهادر بازی اخه با پسرا بزرگ شدم تا اینکه رفتم دبیرستان اونجا دیگه سنگ خورد به سرم که بچه درس بخون