زنگزدم به مامانم رفتم خونشون همسرمم از سرکارش رفت خونه کادو ها رو برداشت و اومد اونجا یه دسته گل خیلی قشنگم واسه مامانم خریده بود بعد من گفت گل شما خونست منم خیلی خوشحال شدم کفتم حتما دوتا یه شکل خریده چون خیلی از گله خوشم اومد حالا اومدم خونه نه بغلی نه ماچی نه هیچی میگم گلم کوپس میگه تو یخچال همون لحظه که در بخچالو وا کردم سر یه موضوع دیگه حرفمون شد اصلا گله خیلی زشته هم گلدونش هم خودش من واقعا از گل مامانم خوشم اومد احساس میکنم از مجبوری خریده چون هم باهام بحث کرد هم اومدیم خونه نه تبریکی نه چیزی انگار گلو واسه یخچال خریده کادو هم که فقط واسه مامانشو مامانم خرید منم که هیچی واقعا اعصابم خورده و بهم بر خورده مکرد حالا اومدیم خونه میرفت گلو میاورد میداد بهم تازه بحثم که راه انداخت واقعا نمیدونم چحوری براش توضیح بدم که از این موضوع دلخورم جون زرتی میگه تو قدرنشناسی نمک نشناسی و از این حرفا اصلا درک نمیکنه