
هستی
حتی وقتی چای گل محمدی دم میکنم و در دنج ترین گوشه ی خانه کتاب بزرگ علوی را میخوانم
در خیال خودم مشغول نوشیدن چای و خوردن کیک شکلاتی اخر شبی ام هستم و خودم را غرق در کلمات کرده ام
اما زهی خیال باطل؛ من غرق تو شده ام و چه شناگر ناشی هم بوده ام خبر نداشته ام
تا بحال کسی را ندیده بودم که از احساس خفگی در رویای خودش هم لذت ببرد
رویایی که گاهی میترسد از روبرو شدن با ان
و من عجب ادم بی رحمی هستم وقتی نمیتوانم شیرینی اش را با عزیز شده ی جان رنجیده ام شریک شوم
مرا ببخش که همیشه محتاط و حساب شده عمل میکنم
همیشه تلخی و شیرینی را در یک ترازو قرار میدهم که مبادا تلخی اش کامت را زهر کند و شیرینی اش دلت را بزند
چه کنم که ترس هایم از رویاهایم جلوتر میدوند
و این لذیذ ترین ترسیست که در جانم رخنه کرده
ان هم ترس عزیزجان شدن تو
ژین آ
3 January