بعد دیگه انگشترو همینجور بدون تبریک داد بهم منم گفتم انگشتر نمیخام بجاش رفتارتو ی ذره درست تر کن همه ی روزا باهام خوبی چیشده چت شده امروز
بعد دوباره شروع کرد که من هر کاری میکنم تو نمیبینی تو بچه ای و فلانی با داد میگفت همشو
بعد منم همش میگفتم داد نزن نمیخام کسی بشنوه
اینم بگم که خیلی دوسش دارم بی نهایت اونم همینطوره نمیدونم چش شده بود اصلا
یکم بحثمون شد من هیچییی نمیگفتم فقط گریه میکردم و اون داد میزد
بعد داد میزد که گریه نکن خب چجور جلو گریمو بگیرم :(
من بهش گفتم تو دوسم نداری؟ گفت نه ندارم گفتم واقعا نداری گفت اعصابمو خورد کردی و ...
بعدشم من همش گریم گرفته بود بابامم خیلی حساسه روم اگه میومد دنبالم میدید چشامو دعواش میشد حتما
برا همین گفتم منو ببر خونمون بعد گف میبرمت و اینا من میلرزیدم از حال بد
بلند تر داد زد گف سیکتیرررر کن برا چی اینجور میلرزییی
دیگ همینجا من انگار زبونم بند اومد حس خفگی بهم دست داد انگار زبونم برگشت تو حلقم اصن
حالم خراب شد افتادم بعدش بغلم کرد و معذرت خاهی
ولی پاشدم اومدم خونمون
ولی تا لحظه اخر هیچی نگفتم بهش حتی اومدنی بغلم کرد و بوسم کرد ولی من چیزی نگفتم حالا از شما یه نظری میخام