من خودم تجربه مشابه داشتم که این قاطعانه میگم کم کاری از سمت پسر
نزدیک دوسال باهم بودیم عاشقانه!کاملا همو بلدبودیم دعوا و بحث به ندرت اعتماد غوغا میکرد علاقه زیاد!(البته گویا از دید من )
گفتیم خب به اندازه کافی باهم بودیم تضمیم بگیریم میخاییم تو زندگی هم باشیم یا نه اقا پسر هم میخاست مهاجرت کنه المان به خاطر بنده ازدواجی شد و نرفت!(به گفته خودش)
خلاصه حرف سکه و تیکه جهیزیه با خود پسره زدیم و قبول کرد(همزمان داداشم داشت نامزد میکرد و در جریان سنت هامون بود) تا مامانش اینا اومدن خواستگاری گفتن 14 تا سکه و بدون تیکه جهیزیه!پسره هم حرفامون رو فراموش کرد و گفت حرف مادرش منم گفتم بسلامت!(تجربه طلاق تو پسر اولشون داشتن که بیشتر منو میترسوند و مادرش به نظر بسیار دخالت کن و قلدر بود)
اونجا فهمیدم اونهمه عشق و علاقه کشک بود دقیقا جاییکه باید دفاع میکرد وعلاقه خودی نشون میداد کشید عقب!
دهنم سرویس شد تا فراموشش کنم سه سال بعد در نهایت بنده با بهتر از ایشون ازدواج کردم!
و بعید میدونم ایشون طعم خوشبختی چشیده باشه(متاهل شده ولی پنهون میکنه تاهلش رو از همه تو دنیای مجازی!)