اواخر اردیبهشت بود یکم تهوع داشتم از اونجایی که پری مرتب بود فوری بی بی زدم دیدم بله باز منو ممد گل کاشتیم.
حالم گرفته شد دخترم ۱۶ ماهش بود، غروب ممد اومد تا نگام کرد فهمید یه چیزی هست هی میگفت خوبی چیزی شده...وقتی بهش گفتم با خوشحالی گفت الهی شکر اصلا غصه نخور من خودم همه جوره کنارتم... چند روز بعدش همش به دکتر و تشکیل پرونده و سونو و آزمایش گذشت تا هفته ی ۲۷ مشکل خاصی جز دیابت لب مرز و البته بهانه گیری های دخترم نبود. سونوی هفته ۲۷ گفت مایع اطراف جنین زیاده و باید دو هفته بعد برم سونو، دو هفته ی بعد رفتم گفت مایع خوبه ولی سر جنین ۳ تا ۴ هفته رشدش جلو تره یعنی جنین ۳۱ هفته سر ۳۵ هفته بود. چشمتون روز بد نبینه از استرس نه گذاشتم آب خوش از گلوی ممد بره پایین نه خودم سونو هر دوهفته تکرار میشد و هفته ی ۳۶ جنین ۳۵ هفته دور شکم ۳۹ هفته و سر ۴۱ هفته بود هیچی دیگه هر چی دکتر میگفت عیبی نداره مهم اینه که بچه هیدروسفالی نیست و فقط کله گنده است ولی مگه تو مخ من میرفت. جوری شده بود که میخواستم به هر قیمتی زودتر زایمان کنم و بچه رو زودتر ببینم. خلاصه پیاده روی های طولانی رو شروع کردم روزی حداقل ۱.۵ ساعت، ورزش اسکات، پله نوردی، دوش های آب داغ. دردهای شبانه شروع شد و روزها دردی نبود. یک هفته از ورزش های من میگذشت تا اینکه ۳ دی غروب با ممد رفتیم بیرون خرید ولی من حال نداشتم و هر چند لحظه درد داشتم برگشتیم خونه و سریع شام خوردیم و گفتم بخوابیم تا اگه دردم زیاد شد یه چرتی زده باشم تو خواب و بیداری درد داشتم ساعت ۴ بیدار شدم و ممد هم بلند شد و گفتم دردم شدید نیست تو بخواب گفت نه بیا ببرمت بیمارستان برام دردسر درست میکنی خلاصه به زور منو برد و من لعنتش میکردم که بزار دردام ۵ دقیقه ای بشه ساعت ۵.۴۰ بود رسیدیم بیمارستان ماما تا معاینه کرد همه رو صدا کرد و من نفهمیدم چطور لباس هامو عوض کردن و سوار ویلچر کردن و بردن فقط گفت فوله دو تا کانترااکشن بگیره بچه دنیا اومده خلاصه ۶ تو اتاق زایمان بودم و ۶.۵ فندق بغلم بود. با وزن ۴ کیلو و دور سر ۳۷ و قد ۵۲.