دلم به اینجا خوشه کسی حتی دلش نمیخواد با من حرف بزنه یا حرفامو بشنوه
من افسردگی داشتم و دارم باهاش میجنگم اما تا لحظه ای میام از حال خودم خارج شم یکی لبخند رو روی لبم میخشکونه
تصمیم گرفتم دیگه با کسی حرف نزنم حتی مامانم
چند روزیه دورکارم و تو خونه دیروز مامانم رفته بود زیارت ،منم بعد از چند روز مریضی شدید و همزمان پریود رفتم حموم و برگشتم کارم رو انجام دادم وقتی برگشت با یه حالت طلبکارانه گفت تو که هیچ کاری تو خونه نکردی دوباره امروز صبح سر صبحانه گفت منم کارم رو ول کردم رفتم سر کارای خونه
نمیدونم چی فکر میکنه ،من الان باید سر خونه زندگی خودم بودم ولی چکار کنم وقتی هیچکس منو نمیخواد