2777
2789
عنوان

دوباره دیدمش

965 بازدید | 36 پست

حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،

یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،

و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،

نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،

– چیزی شده ؟

چشمامو از نگاهش دزدیدم ،

– نه .. ببخشید ،

خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود

بعد از ده سال ، بعد از ده سال …. خودش بود .

با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ،

با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ،

خودش بود .

نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ،

می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،

دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،

برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ،

پرسید :

– مسیرتون کجاست ؟

گلوم خشک شده بود ،

سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .

گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟

به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،

صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ،

قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،

به چشمام جراءت دادم ،

از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،

دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ،

چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ،

سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ،

روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو  موهای مشکیش آشفته و شونه نشده  روی پیشونیش رها بود ،

خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،

به خدا خودش بود ،

به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ،

خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ !

یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من … خدای من ….

با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟

و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ،

به یک زن سی و یک ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و یک ساله بود ، با همون بچگیهای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ….

زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،

پشت چراغ قرمز ترمز کردم ،

به ساعتش نگاه کرد ،

روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس …

چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟  می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،

نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی  کارا رو خراب می کرد ،

توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و … نبود ،

بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،

بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ،

تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ،

خل بودم دیگه ،

نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،

عاشقی کنم براش ،

میگفتم : بهت نیاز دارم …

سکوت میکرد

میگفتم : بیا پیشم ،

میگفت : میام …

اما نمیومد ،

زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ،

دلم می خواست بسوزم ،

مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .

صدای بوق ماشین پشت سر،  منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،

آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،

چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،

آخه یه مرد سی پنج ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ،

یاد شبی افتادم که برای همیشه رفت.

شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه

– همینجا پیاد میشم .

پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،


– بفرمایین …

دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ،

با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..

– لازم نیست ..

– نه خواهش می کنم …

پولو گذاشت روی صندلی جلو … صدای باز شدن در اومد

و بعد .. بسته شدنش .

خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .

برای چند لحظه همونطور موندم.

با رفتنش دوباره مردم.....

دکترای تخصصی (ph.d) روانشناسی                           مشاور خانواده ،عضو سازمان نظام روانشناسی و مشاوره ایران                                                              شماره نظام: 58971

مگه پسراعم عاشق میشن؟ 

مهربون بی اعصاب پرو و خجالتی، پرحرف و کم حرف هم زشت هم خوشگل هم درونگرا هم میانگرا چنروز افسرده چنروز هم الکی سرخوش و خل چنروز بد غذا چنروز خوش اشتها وبد غذا خلاصــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه تو همه چی پنجاه پنجاه تشریف دارم! تو تاپیکای معرفی فیلم و داستان و اتفاقات ماورایی و تاپیک های اسیدگونه تگم کنین مرسی اه🗿😂

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

چقدر زیبا😭

متشکرم

دکترای تخصصی (ph.d) روانشناسی                           مشاور خانواده ،عضو سازمان نظام روانشناسی و مشاوره ایران                                                              شماره نظام: 58971
مگه پسراعم عاشق میشن؟ 

اره اگر عاشق بشن دل کندن تو کارشون نیست

دکترای تخصصی (ph.d) روانشناسی                           مشاور خانواده ،عضو سازمان نظام روانشناسی و مشاوره ایران                                                              شماره نظام: 58971
اتفاقی تاپیک شما رو دیدم این آقا خودتون بودین؟ چرا بهم نرسیدید؟

اون زمان دانشجو بودم و پدرش هم گفت نمیتونه ريسک کنه که ی دانشجو میتونه به جاهای خوب برسه

دکترای تخصصی (ph.d) روانشناسی                           مشاور خانواده ،عضو سازمان نظام روانشناسی و مشاوره ایران                                                              شماره نظام: 58971
اون زمان دانشجو بودم و پدرش هم گفت نمیتونه ريسک کنه که ی دانشجو میتونه به جاهای خوب برسه

واقعا چجوری بعضی مردا اینطوری عاشق میشن؟

تو وجودش چی دیدید؟ بعد از ده سال

یعنی تو این ده سال از هیچی خانومی مثل ایشون خوشتون نیومد؟

واقعا چجوری بعضی مردا اینطوری عاشق میشن؟ تو وجودش چی دیدید؟ بعد از ده سال یعنی تو این ده سال از هی ...

چشمام کسی رو ندید

دکترای تخصصی (ph.d) روانشناسی                           مشاور خانواده ،عضو سازمان نظام روانشناسی و مشاوره ایران                                                              شماره نظام: 58971

واقعیه؟😢

امام علی (ع): در شگفتم از بخیل، بـــه ســــوی فـــقـــری مــیشــتــابــد كـــه از آن مــیگــریزد.و سرمایه ای را از دست میدهد كه برای آن تلاش میكند. در دنیـا چون تهیدسـتان زندگی می  كند، اما در آخـرت چون سرمایه داران محـاكمه میشود در شگفتم از متکبری كه دیـروز نطفه ای بی ارزش وفـردا مرداری گندیده خواهـد بـود و در شگفتم از آن كس كه آفرینش پدیده ها را مینگرد و در وجود خدا تردید دارد! و در شگفتم از آن كس كه مردگان را میبیند و مرگ را از یاد برده است، و در شگفتم از آن كس كه پیدایش دوباره را انكار میكند در حالی كه پیدایش آغازین را مینگرد، و در شگفتم از آن كس كه خانه نابود شدنی را آباد می ّ كند، اما جایگاه همیشگی را از یاد برده است.
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

ما همونییم

melik8338 | 49 ثانیه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز