داشتم رد میشدم خونه تاریک بود پامرفت روی پای شوهرم گفت کوری
اصلا منو نمیبینه همش به بچه توجه داره بوسش میکنه قربون صدقش میره خیلی
من لباس کوتاه میپوشم زیادم لاغر نیستم
اما اصن چیزی نمیگه نظری نمیدع
به حرفم میکنه گهگداری
مثلا پریشب اومد خاست بره حمام گفتم قبل رفتن نت وصل کن لازم دارم ازدرحمام برگشت اومد وصل کرد رفت
اما حرف زدن و توجه نه
قبلنا اینجوری نبود
میدونم شایدم مقصر خودمم
آخه من قبلنا چندباری مشکلات بینمون و دعواهامون رو به خونوادش گفتم اونام منت کردن
انکار بدگویی کرده باشم خودشم غیرمستقیم گفته چندباری که همه چیز میگی فلان
بنظرتون میشه جبران کرد
یا دوباره ساخت
یا اعتماد جلب کرد یا کاری کنم دوباره خوب باشه باهام
بگین توروخدا
اصن دوسم داره
گاهی حس میکنم فقط بخاطر بچه ای