از زندکی خسته شدم نمیخام بزرگ شم همش به این فکر میکنم الان ۱۶ سالمه دیگه بچه نیستم دیکه اون بچه کوچولو نیستم همش بخاطرش گریه میکنم دیگه باید روی پای خودم وایسم هیچ تکیه گاهی ندارم بغض میگیرتم کل گلوم درد گرفته الان که مینویسم نمیخام بزرگ شم
مخصوصا چون اختلاف سنی ۴۵ ساله با مادر پدرم دارم
همش یهویی یاد گذشته میوفتم میبینم اهههه چقدر سریع گذشتتت
یه ادمی که سنش زیاده خواهشا یه متن طولانی برام بنویسه مخصوصا از تجربه خودش بگه الان زندگیش چطوریه و تو سن من چطوری بود کلا...