بهم میگفت بهترین دوستمی، حتی اوایل میگفت هیچ دوستی غیر از تو ندارم، باهام درددل میکرد تمام جیک و پوک زندگیشو بهم گفت و ناراحتیاشو میگفت و منم آرومش میکردم منم همینطور همه چی بهش گفتم، اونم به درددلام گوش میکرد و خیلی وقتا آرومم میکرد خیلی وقتا کاری داشت میگفت واسش انجام بدم و منم همه رو انجام میدادم، اما با همه بیرون و خوش گذرونی میرفت غیر از من، ازون طرف کارایی میکرد که انگار صمیمی هستیم و مهمم براش از طرف دیگه هیچوقت با من بیرون نمیوند درحالی که با همه میرفت تهش چند بار بهش گفتم با من نمیایی بهم گفت نمیشه و نمیخوام تو چیزی فراتر از خواسته ی من میخوای، من با دوستای دیگم هر شب میرم بیرون با تو نمیتونم بیام اصن فکر کن ایران نیستم و ولم کن و...... گفتم من الان تازه مادر بزرگم فوت شده به بودنت نیاز دارم گفت من مسئول مرگ مادر بزرگت نیستم، من نه میتونم درکت کنم نه چیزی