خسته ام من سال ۸۹باشوهرم دوست شدم لیلی ومجنون دوران خودمون بودیم سال ۹۲عقدکردیم و۹۳عروسی.میگذروندیم عاشق بودیم وبی پول ولی میگذروندیم خداپسربزرگم وسال ۹۵ داد دیگه اوج خوشبختی بودیم(من تواین چندسال بارهاخیانت دبدم)ولی همسرم میزدزیرشوقبول نمیکرد منم میگفتم باشه همیشه حس شک توم بود سال۱۴۰۰خداپسردومیمودا استارت مشکلاتمون خورد همسرم گفت نمیخوام که نمیخوام.توشکاکی الی بلی گفتم باشه والتماس برای حفظ زندگیم.رمزگذاشت روگوشیش حق نداری دست بزنی خلاصه ماگذروندیم تاپارسال دوباره کارهای شک برانگیز منو به جنون وامیداشت دعوا دعوا حرف طلاق بازهم من کوتاه اومدم همسرم طلبکارشد تابه امروز امشب گفت میخوام طلاقت بدم ازت بدم میادومتنفرم به جون بچه هاطلاقت میدم گفتم امشب برو گفت نه الان شرایط طلاق ندارم داشتم یکماه مرخصی میگیرم تاتموم شه.شکستم خوردشدم