من بابام مریضه خونه نشینه .با مامانم بخوایم جایی بریم .یا باید من خونه باشم اون بره یا اون خونه باشه من برم.یه داداشم دارم که واسه خوبی زبانزده همس خداشاهده بعد خونه مونم روستاست.مامانم دو سه شب خونه نبود رفته بود خونه خاله هام.بعد منن مثل همیشه خونه بودم یا سرم تو گوشی بود یا اشپزی میکردم یا درس میخوندم.بعد یه فامیل فضول داذیم ب مامانم گفته بودن چرا بچه هاتو تنها میذاری پسرت شبا دیر میومده خونه.درحالی که اینجوری نبود.تا12فوقش.منن هیچ خوفی ندارم اصلا جای ناامنی نیست دوروبر کلا فامیل و دوست و اشنا.گفته بودن نمیترسیدین یکی درو بزنه ی بلایی سرش بیاره.یعنی انقد عصابم خرده انقد چیپ و بی ارزشن اصلا نمیدونم چی بگم.جالب اینجس دختر خودشون مجردی بی ابروشون کرده بود همش خونه ی پسر بود اونم تو روستا!!!!منم مثل اون میبینن.میخوام یچیزی بگم یه واکنشی نشون بدم ولی نمیدونم چجوری،راهنماییم کنین لطفا