2789
عنوان

صدسال دیگر

62 بازدید | 2 پست

صدسال دیگر  


دانه کوچک گل رز  در خواب بود و منتظر روزی که پوسته اش ترک بخورد و بتواند  دستهایش را بیرون  بیاورد و خاکها  را کنار بزند و از این محیط تاریک  راهی به سوی نور پیدا کند

  همان خورشیدی که صدای همیشگی  بارها از گرمایش  از روشنایی ش برایش گفته بود

تنها


تنهایی  آزارش میداد دوست داشت باز هم همان صدای همیشگی برایش شعر بخواند  شعری در مورد آدم ها،  در مورد زمین سرسبز  ، رودها و چشمه های زیبا، دریای پرتلاطم و اقیانوس های بزرگ


کاش وقتی متولد میشودو سر از خاک بیرون میبرد   روباه هم انجا باشد

دوست داشت روباه را از نزدیک ببیند

همان روباهی که صدای آشنا و همیشگی  خاطراتش را با شعر به یاد می آورد

یکی از شعرهای  صدای همیشگی و آشنا را خیلی دوست داشت و بارها در خواب تکرارش کرده بود


:سلام روباه با من بازی میکنی

:نمی تونم باهات بازی کنم  اخه من که اهلی نیستم

: غم انگیز تر از اینکه بیای و کسی خوشحال نشه چیه ؟

:بری و کسی متوجه نشه


یکی از این روزها دانه که از خواب بیدار شد حس کرد پوسته اش ترک خورده  دستهایش را به سختی بیرون آورد و خاکها را کنار زد

پیچ وتابی به ساقه نحیفش داد  هوای خنکی به جوانه کوچک ش خورد

حس خوبی در تمام رگبرگهایش پیچید


: سلام گل قشنگم  به دنیا خوش اومدی

تولدت مبارک  رز کوچولو


صدای همیشگی و آشنا بود

سرش را بالا کرد

پسرکی با موهایی طلایی و مواج   شالی حریر دور گردنش بود که ستاره ای از آن آویزان بود

: اسمت چیه صدای آشنا

:من شاهزاده کوچولوی قصه ی  آنتوان دوسنت اگزوپری  هستم

من بودم که در گوشت لالایی زمین و آدمها را می خواندم


: چرا آدم ها برای تولدم نیامده اند   روباه کجاست  دوست دارم با او بازی کنم

:گل رز قشنگم     کوچولوی دوستداشتنیم

آدم ها دیگر اینجا نیستند.    روباه هم نیست دیگر هیچکس نیست به جز من و تو و خورشید    همان چیزی که در ان بالا میدرخشد

: آدمها کجا رفته اند

:سالها شاید صد سال پیش   شایدهم بیشتر   همان روزهای قشنگی که برایت  میگفتم در کنار  هم زندگی میکردند

همه جا سرسبز بود  چشمه ها پرآب و دریاها متلاطم     آب انقدر زیاد بود که قدر ش را ندانستند و بیهوده آن را هدر میدادند  آنقدر زمین را  گرم کردند  که دیگر باران هم نمی آمد

اب کم شد و کم  تا بر سر آب به جان هم افتادند  

انقدر جنگ بالا گرفت  که برای تصاحب آب  از چیزی به نام بمب هسته ای استفاده  کردند. و همه ی آدها و جانوران   از بین رفتند


من از سیارک خودمان  نظاره گر  این روزهای تلخ  بودم

دیگر هیچکس در زمین نبود  حتی گیاهی هم رشد نمیکرد.

من و گل رز قشنگم.  همان که هنوزم عاشقش هستم.  تصمیم گرفتم تو را به زمین بیاوریم تا اولین دانه ی امید در اینجا باشی


تا دوباره زمین جان بگیرد  و بشود همان زمین  قصه ی  آنتوان دو سنت اگزو پری

آدم ها آمده اند که روزی بروند پس خاطره خوبی از خودت به جا بگذار

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792