بیشتر از آینده میترسم
که این بچه با من دشمن بشه
شوهرم روز اول گفت اون قرار نیست با ما زندگی کنه
اما بچه دلش میخواست با پدرش باشه و انتظار داشت پدرش اینو بیاره
پدرش بهش گفته نامادریت نمیزاره
حالا با این سن کمش چند بار به من بی احترامی کرد و فحش داد یه زبونی داره در حالیکه من هرچند ماهی اونو میارم خونه کیک و لازانیا براش درست میکنم
یه بار با مادرشوهرم بحثم شد بهم گفت گوه میخوری و زندگیت به آتیش میکشم درحالیکه من با مادرشوهرم بحث داشتم شاخ دراوردم یاد خوبی هایی که بهش کرده بودم افتادم چه زود فراموش کرد