مامانم حتی نذاشت ما با هم دو کلمه حرف بزنیم زنگ زد گفت دخترم قصد ازدواج نداره اونا هم انگار بهشون برخورد از خدا خواسته بودن بعدش هم مادرم پشیمون شد و بعدش داداشم عکس پسره رو از اینستا پیدا کرد من دیدم و خوشم اومد یه گوشه از دلم گیره مامانم بهم گفت اگه منو نبخشی هم حق داری منم گفتم یه تار موی تو رو به صد تا دکتر مهندس نمیدم هنوز که هنوزه بهم میگه دوستش نداشتی واقعا؟ خب من چی بگم وقتی آدم حساب نکردی خودت بریدی و دوختی منم نمیخوام دل مامانم بشکنه میگم نه فرهنگ هامون فرق میکرد و حالا مامانم میخواد من با یکی 15 سال بزرگتر از خودم ازدواج کنم تا فقط ازدواج کرده باشم تنبل بیکار بی عرضه تازه خواستگارمم نیست پسر صاحبخانه مونه چون برام غذا میاره و بهم توجه میکنه مادرم خودش بریده دوخته فکر میکنه منو میخواد.
ولی اون خواستگارم مهندس بود خوشتیپ بود خوش قیافه بود یهو خانوادمو تو مسجد دیدن از قیافه مامانم خوششون اومد منو ندیده میخواستن.شش سال اختلاف سنی داشتیم فقط یه کیس عالی بود. من دوست داشتم عروس اصفهانی ها بشم.خانواده خلوت و خوبی داشت.
دلم از مامان پسره هم شکسته هی گفت عکس عکس یک کلمه نگفت شماره دخترت رو بده با پسرم با هم صحبت کنن خودشون عکس رد و بدل کنن فکر غرور منو نکرد اگر عکس منو نمیپسندیدن میخواستن به مامانم بگن خب معلومه من عکس نمیفرستادم.