2777
2789
عنوان

داستانم

57 بازدید | 2 پست

سلام خانوما 

من یک سال و نیمه ازدواج کردم 

من قبل ازدواجم با ی نفر دوست بودم همسن بودیم یعنی 18سالمون بود .خیلی همو دوست داشتیم باهم می‌رفتیم بیرون اینم بگم مامان منم میدونست که باهم رلیم و همسایه هم بودیم .خانواده اونم در جریان بودن که رل بودیم .بعد ما ده ماه بود که رل بودیم چند روز قبل از ولنتاین اون برام کادو خریده بود منم با مامانم تو روز ولنتاین رفتیم واسه اون کادو بخریم .موقع برگشتمون یکی از فامیلامون زنگ زد که میایم خونه شما .مامانم گفت که باشه بعد گوشی رو قطع کرد گفت حس میکنم میان خاستگار منم گفتم مامان من اصلا قبول نمیکنم ها من فقط اونیکه دوسش دارم میرسم مامانم هیچی نگفت رسیدیم خونه اونا اومدن حرف زدن بلع برام خاستگار اومده بودن .منم اون روز با رلم حرف نزده بودم کلا .بعدش شب شد بابام اومد و داداشم ازم نظر پرسیدن من بدون هیچ فکری اینا گفتم هرچی شما بگین بعد اونام گفتن که پسر خوبی هست قبول کنیم .کلا انگار یکی دهن منو بسته بود کلا نمی‌تونستم حرف بزنم فرداش رفتم به رلم گفتم که من دارم ازدواج میکنم .اونم بدون چون چرا گفت باشه انشالله بدبخت بشی .هیچی نگفت. بعد چند روز شماره منو دادن به پسره که باهم حرف بزنیم .بعد حرف زدیم دو سه روز بعد من از ایشون پرسیدم که چند سالته گفت 29من هنگ کردم کلا گفتم یعنی چی 29چون اصلا به قیافش نمی‌خورد 29باشه 23اینا میخورد .بعد من گفتم دیگه نمیخوام فاصله سنیمون خیلی زیاده .بعد خانوادم گفتن تو حرف زدی باید ازدواج کنی پیش فامیل آبرومون میره .من اصلا قبول نمی‌کردم .بعد خانواده خاستگارم باز اومدن گفتن چرا قبول نمیکنی .فلان بعد من اصلا تو خودم نبودم گفتم که من اونو امتحان میکردم اونا هم گفتن اگه میخوای باز برو پیام بده بهش بگو امتحان میکردم .من رفتم بهش گفتم باز حرف زدیم .کلا گیج شده بودم هرکی هرچی میگفتم قبول میکردم بعد مامانم منو برد پیش دعانویس اینا دعا گرفت با من برد ی جا اونو هم اونجا دفن کردیم من اصلا نتونستم چیزی بگم .یا مثلا بگم چرا اینجوری می‌کنی اصلا هیچی نگفتم یعنی نتونستم بگم .بعد چهار ماه حرف زدن ازدواج کردیم ولی من بعد ازدواجم کلا فکرم شد رلم اصلا نمی‌تونستم فراموشش کنم اونم منو نمیتونه فراموش کنه .دو سه بار بعد ازدواجم حرف زدیم باهم نمی‌تونیم همو فراموش کنیم .میدونم کار من اشتباهه ولی نمیتونم فراموشش کنم خیلی دوسش دارم . 

اینم بگم که همسرم از هر لحاض برام خوبه هرچی بگم اونو برام می‌کنه  

شرایط طلاق رو هم ندارم 

نمی‌زارن طلاق بگیرم

وقتی زندگی عالی داری و دوست داره همسرت چرا خودتو به خاطر کسی که بوده نابود میکنی در حال حاضر داری بهش خیانت میکنی هواست باشه اگه همسرت بفهمه به جرم خیانت معرفی میکنه دادگاه وثانیه کسی که به این جرم معرفی بشه مهریه بهت تعلق نمگیره و ۱۰۰ ضربه شلاق داره پسر هم زندان و شلاق قانون جدید اینه مرد و زن هم فرقی نمیکنه از خطت وخط اون پرینت میگیرن که چقدر پیشرفت  فیزیکی بینتوندبوده  بچسب به زندگیت و سیم کارتت عوض کن با آبروی خودت و خانواده بازی نکن روغنی که ریخت هیچ کس جمش نمکنه

اهل جنوبم   گذشته ام بهم درس داد که هیچ کس شبیه حرفهاش نیست 💔 

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   rahaaaaaaaaaa1314  |  3 ساعت پیش
توسط   بهزادمیرزازاده  |  2 ساعت پیش