عزیرزمینی این انشا رو خودم نوشتم اگه خوشت اومد بنویس
در روزی آفتابی و دلنشین، در شهری پر از جنب و جوش
مکانی هست که انسانها با هم در آن متقابل میشوند
کافههای پر سروصدا، با موسیقیهای زنده و چهرههای خندان
صدای قدمهای عجلهکرده و خودروهای سریع در خیابانها
در کنار رودخانهای بزرگ و آبی، محلی برای استراحت و آرامش
پلی که انسانها از آن عبور میکنند و نگاهی به آب میاندازند
صدای طوطیها و مرغان آوازخوان در درختان پُر برگ
و آبنماهای زیبا که آبشاری از زندگی و امید را نشان میدهند
در بازاری چندطبقه، خیابانهای پر از رنگ و بو
فروشگاههای پر از کالاهای متنوع و غرفههای پراز طرحها
صدای فروشندگانی که با بلندی صدای خود محصولات را تبلیغ میکنند
و دستانی که به خریدن و انتخاب محصولات خوشحال میشوند
در پارکی بزرگ و سبز، انسانها در حال تفریح و تماشا هستند
بچهها با شادی و تعجب به اسبهای بازیگوش نگاه میکنند
صدای قطرات آب در چشمه و خندههای بچههای میپاشان
و اشعههای آفتاب که لبخندی بر لبان همه مینشانند
در میدانی وسیع و شلوغ، انسانها با هم در تلاقی و تعامل
موسیقی خیابانی که همه را به رقص و راقصه میاندازد
صدای ماشینها و خودروهای پر سرعت که به جایی میرسند
و دستانی که در هم آمیخته به عشق و دوستی میگیرند
در این جا، زمان و مکان و جزئیات بهم میپیوندند
و من در هر لحظه، احساس کنم که در وجود این شهر زندگی میکنم
در هر نفسی، تنفس کنم با انرژی و شور و شوق
و با دیدن و تجربهی این همه زیباییها، تمام وجودم را احاطه کنم