اولین بار ک دیدمش موقعی ک زنگ درو زد ک بیاد داخل هنوز از نزدیک ندیده یهو انگار ی باد سردی گذشت اشک تو چشمام بود ک یهو لعتنتی ها ریختن رو گونم مامانم فهمید و از تو کیفش ب من دستمال داد نمیددنم توی اون شلوغی کسی دید یا ن سریع خودمو جمع جور کردم آمد واییی انگار یه سطل آب سرد سرد ریختن روم و انگاری یکی پرتم کرد روی مبل ، همین جوری ک سلام میداد با بقیه بعد ی طوری ک انگاری خیلی ضایع باشم ب من نگاه کرد ..... .
آمد راجب ی موضوعی صحبت کنه حرفش رو زد منم فقط سرم پایین بود ی چیزیایی گفت اصلا حواسم نبود فاصلمون خیلی کم بود اونم ب صورتم خیره بود منم سرم پایین بود یهو صداش ی جوری شد انگار ک بخواد از خنده بترکه ... بعد ب خودم اومدم یهو چشم تو چشم شدیم .... تجربش برام مثل دیدن ی فیلم ترکی بود بعدش ک رفت رفت گریم گرفت گریه کردم همه دورم جمع شدن دورم ....