ببین روزای ک جنگ بین ما بود شوهرم فراری شده بود از خونه ..الان باهاش دوست شدم ..طوری ک اتفاقاتی ک بین خودش و دختره افتاده بود واسم تعریف کرد .منم گوش دادم و با خنده رد کردم ..دارم سیاست در واقع ب خرج میدم که برگرده سر زندگیش ..الان همه وقت غیر از کارش خونست و دنباله منه..راحتش گذاشتم نه دنبالش میکنم نه گیر میدم .هیچی هیچی ..