امشب از زبون عمم شنیدم که مادرم قبل من و برادرم ، حامله شد
وقتی به دنیا اومد بچه پسر بود اما کور و لال و فلج بود
نمیدید ، نمیتونست حرف بزنه ، و نمی تونست راه بره و حتی دستاشو تکون بده
خیلی وحشتناک بود الان که خودم مادر شدم مادرمو میتونم درک کنم
خواستن برن حرم امام رضا که وسط راه متوفق میشن و میبینن پسری که برادر من میشد و اسمش آرمین بود حالش بد میشه و تموم میکنه
سه سال بعد برادرم به دنیا اومد و دو سال بعدش من
چه زندگی ای داشت ، نیومده رفت ، خیلی دلم براش میسوزه
از عمم پرسیدم مکه سنو تشخیص نداد گفت هرجایی که برای سنو رفتن هیچ جا تشخیص نداد
و این برام واقعا عجیبه
چطور اون اونجوری بود و ما سالم به دنیا اومدیم پس ؟