بچها امشب خونه خاله شوهرم دعوت بودیم. اونجا فقط من عروس بودم
بعد مادر شوهرم اینجوری میکنه
تو قرآن اومده
پسر هرچی خورد باید برا پدر مادر هم ببره
هی تکرار تکرار
یهو شوهر خالم ب شوهرم خمدید گفت با توهه ها
بعذ هی خالش میخواست با خنده رد کنه ک ن خواهر اونی ک محتاجه
این گیر داده بود نه تو قرآن اومده
انقد بدم اومد
مثلا میخواس ی چی ب من بفهمونه
حالا ب شوهرم میگم میگه تو بد بینی هپففف