مامان من خیلی خواب میبنه که به واقعیت تبدیل میشه
قدیم که ما تهران زندگی میکردیم و خانواده پدر مادرم کاشان ما تلفن نداشتیم مامانم صبح پنج شنبه یا جمعه بلند میشد خونرو برق مینداخت غذای خوب میزاشت میگفت خواب دیدم دستام پر النگو هست امروز مهمون میاد ما بهش میخندیدیم نزدیک ظهر میدیدیم کلی آدم ریخته تو خونمون اونا میگفتن شما از کجا فهمیدین ما میایی کی خبر داده ماهم قسم که هیچکس مامانم خواب دیده تا شب همه میخندیدیم از تعجب🤣
هنوزم خواب میبینه ما بهش میخندیم بعد میبینیم تعبیر میشه اون بنده خدا هم هی میگه دیدین گفتم🤣