این ماجرا برای ۳۰ سال پیشه
یه پسر و دختری که باهم آشنا بودن و دختره به پسره علاقه داشت و انگار قرار بود باهم ازدواج کنن
اما بعدا پدر پسره فوت میکنه
مادر پسره این وسط مانع رسیدن این دوتا جوون به هم میشه و یک دختر دیگه ای رو برای پسرش انتخاب میکنه
و پسره هم قبول میکنه
این وسط این دختره دلش میشکنه
و افسردگی میگیره به خاطر خیانت پسره
و شروع میکنه درساشو بخونه تا کنکور قبول شه
و رشته خوبی هم در آخر قبول میشه
هستین بقیه رو بزارم..........