داداشام ازدواج کردن رفتن خیالشون راحته. اونموقع بابام بود براشون کار و خرید خونه و .. جور کرد خرج عروسشونو داد
من ۱۶ سالم بود بابام فوت کرد هیچ حمایتی نداشتم مامانمم از اینور هی میگفت شوهر میکنم ولت میکنم میرم 🫥
با اینکه تنها کسی که داشت من بودم داداشام فقط برا منفعت خودشون میومدن هیچوقت نفهمیدن درد ما چیه البته مامانمم داداشامو رو تخم چشماش میذاشت
موقع مریضی و استراحت مطلق و عمل و .. من کنار مامانم بودم میبردمش دکتر تو راه سر من داد میزد! حموم میبردم میشستمش
مامانم حس میکنه تنهاست دق دلیش از زندگیشو سر من خالی میکنه ولی من خیلی تنها ترم..
۲۴ سالم بود خواستم ازدواج کنم داداشام گفتن نمیخواد ازدواج کنی خودت کار کن پول دربیار همینجا زندگی کن. گفتم جای من تصمیم نگیرید خودتون پس چرا ازدواج کردین به من میگید نکن؟ گفتن بخاطر شوهر خودتو داری با ما بد میکنی! اصلا به ما ربطی نداره. رفتن قطع ارتباط کردن . حالا مامانم چیزیش بشه میخوان بیان دوبرابر منم ارث ببرن !
من هیچکسو ندارم با این خانواده داغون کدوم ادم خوبی میاد با من ازدواج کنه؟ هرکی بهم میرسه بدتر سو استفاده میکنه
دلم خونه از هیچی شانس نیاوردم مرد واقعی هم پیدا نمیشه دیگه نمیتونم تو متاهلی هم عذاب بکشم. الان ۲۶ سالمه دبیرم درسم خوب بود از بی پولی رفتم فرهنگیان بخاطر حقوقش که خرج کرایه و لباس و کتابم دربیاد