واقعا دیگه خستم خیلی خسته
حتی الان که دارم این تاپیکو میزنم اشکام روونه
هرکار میخوام بکنم بهم گیر میده میره رو اعصابم حتی دلم نمیخواد اسمشو بیارم
به لاک زدنم گیر میده میگه نمیخام با لاک بری بیرون تو چشمه
ارایشم یذره بیشتر شه میگه چخبره مگه دختر عقدی یا داری به بقیه نگاه میکنی انگار خودم قدرت انتخاب ندارم. همش فکر میکنه دارم از بقیه تقلید میکنم
لباسامو گیر میده میگه میخوای ادای بقیه رو دربیاری
همش الکی سر یچیز کوچیک نفرینم میکنه فوشم میده
بعدم جلوی بابام به ضد من حرف میزنه و بعد جفتشون با هم بهم بد و بی راه میگن
امشبم یه مهمونی کوفتی هم هست که میخوام با این اعصاب داغون برم اونجا
هی میگه ارایش زیاد نکنی فامیلا اینجورن اونجورن
مرده شور آبروتونو ببرن امیدوارم رسوای عالم بشین که اینطور منو اذیت میکنین عین نامادری ها..
از همچی متنفرم کاش میمردم و پام به اون مهمونی نمیرسید
لعنت به من که تو این خانواده بدنیا اومدم..